X
تبلیغات

ساعت فلش برای وبلاگ و سایت

کد ثانيه شمار

کد دعای فرج برای وبلاگ

دانلودستان کتاب نرم افزار فیلم مستند

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392

قضیه شیعه شدن سلطان خدابنده




علامه حلی ( مناظره با علمای اهل سنت در حضور سلطان خدابنده)

در زمان سلطان خدابنده سلطان گفت:
یا شیعه یا سنی !
قرار شد علمایه شیعه بیان ، علمای سنی هم بیان سلطان هم روی تختش بنشیند
شیعه و سنی مباحثه کنن
آخوند های سنی اومدن دور تا دور جلسه نشستن
گفتن : علمایه شیعه !!!
شیعه ها گفتند ما یه آخوند بیشتر نمی فرستیم و معتقدیم این یه آخوند شیعه از پس همه
سنی های عالم بر میاد
چون ما حرف داریم برا گفتن اونا چی ؟
و اون آخوند ما علامه حلی است .
سلطان روی تختش نشسته بود و تمام این علمایه سنی هم نشسته بودن
یه وقتی دید یه آخوندی نورانی مثل ماه میمونه اومد
یکی گفت : این کیه ؟ گفتند این علامه حلی است آخوند شیعه ها
همچین مهرش به دل حاکم نشست
علامه تا اومد یه نگاهی به جلسه انداخت و نعلیناش رو گذاشت زیر بغلش یه راست اومد بغل تخت حاکم نشست
سنی ها خوشحال شدند
یکی از سنی ها گفت : آقای سلطان دیدید بی ادبی شیعه را ؟ این آخوندشونه وای به بقیشون
سلطان گفت : بی ادبی اون چی بود ؟
گفتند : ببین یه راست اومده کنار تخت شما نشسته
به علامه گفت : آقاجون چرا اینجا نشستی ؟
علامه گفت : پیغمبر اکرم (ص) فرموده است : هر وقت وارد جلسه ای شدید هر جایی جا بود بنشینید ، منم دیدم اینجا جا هست منم نشستم
سلطان یه نگاهی انداخت دید راست میگه جایه دیگه ای نیست
یکیشون گفت حالا جای نشستن رو کاری نداریم چرا نعلیناتو گذاشتی زیره بغل مگه اینجا دزد هست ؟
به سلطان گفت : بله آقا دزد هست !
سلطان گفت : کی ؟
علامه گفت : اینا دزدن آقا !
سلطان گفت : چرا ؟
علامه گفت : من یه روایتی شنیدم در زمان پیغمبر (ص)
که وقتی وارد مسجد شدند گفش ها و نعلیناشونو در آوردن امام شافعی اومد دزدید و رفت
منم گفتم اینا آخونداشون کفش های منم می دزدن !
شافعیا دادشون رفت بالا :
آقا دروغ میگه اصلا امام شافعی زمان پیغمبر وجود نداشت اصلا نبود بعد پیغمبر اومد !
گفت : عجب پس شافعی نبود پس ببخشید مالک دزدید
مالکیا دادشون رفت بالا:
آقا دروغ میگه مالک دویست سال بعد پیغمبر (ص) اومده !!
گفت : عجب مالک نبود پس حنف بود که دزدید
حنفیا دادشون رفت بالا :
آقا اصلا حنف نبود زمان پیغمبر این دروغ هارو براش درست کردن !!!
گفت حنفم نبود ؟ پس حتما حنبل بوده
حنبلی ها فریادشون رفت به هوا که حنبل نبوده زمان رسول خدا سال ها بعد به دنیا آمد
گفت :عجب پس زمان پیغمبر (ص)
نه مالکی بوده نه شافعی بوده نه حنبلی بوده نه حنفی درسته ؟
گفتند : درسته
گفت : آقای سلطان
من این حدیث رو خودم جعل کردم من میخواستم اینا خودشون بگن علماشون زمان پیغمبر (ص) نبود ولی یه سوال ؟
علی (ع) بود یا نبود ؟
گفتند : زمان رسول الله علی (ع) بوده
علامه فرمود : آفرین ولی کدوم عقلی میگه علی (ع) داماد رسول اله (ص) وصی پیغمبر (ص)
اولین مسلمان
حرف علی (ع) رو بزاریم کنار بجسبیم به کسانی که اصلا زمان پیغمبر نبودند ؟
سلطان گفت :راست میگه چی میگین شماها
علامه فرمود : آقای سلطان صبر کنین این ها یه فقهی دارن حالتون بهم میخوره
من دو رکعت نماز بنا بر فتوای سنی ها میخونم بعد دو رکعت نماز بر فتوای شیعه میخونم
خودتون با عقلتون بسنجین ببینین کدومش با عقل جور در میاد !!!!
علامه گفت : آقا شیره بیارید چون سنی ها میگن با هر نوع آبی میشه وضو گرفت
چی بگم شروع کرد یعنی یه وضو بگیره بنا بر فتوای سنی ها سر و دست و همه را شیره مالی کرد که حاله سلطان رو بهم زد
سلطان گفت: وای وای وای حالم بهم خورد این چه وضویی بود :
علامه گفت: اینا میگن با هر نوع آبی میشه وضو بگیری !
بعد علامه گفت :یه لباسی بیارید با پوست سگ دباغی شده باشه
علامه گفت برید نجاست خشکیده گربه بیارید به قول سنی ها میگن رو نجاست گربه اگه خشک باشه میشه سجده کرد !!
ایستاد رو به قبله با پوست سگ شیره مالی شده با نجاست گربه
تازه علمایه سنی میگن :
اگه تو نماز اگه شما کار مشکوکی کردی و وضوتون باطل شد اشکالی ندارد
یا مثلا میگن میشه شما آیه رو فارسی بخونین
سرتونو درد نیارم ایستاد رو به قبله
گفت : الله اکبر ، بسم الله رو گفت سوره حمد رو خوند بعد گفت آمییین رفت رکوع در حین رکوع
یه صدایی از دهانش خارج کرد که یعنی ؟؟ زده بعد نمازش که تموم شد پرید تو جمعیت نشست
سلطان گفت : چی میگه این علامه راست میگه ؟
گفتند : بله
سلطان گفت : وای وای وای یعنی شماها رو نجاست گربه سجده می کنین ؟ خجالت نمی کشید با این فقهتون ؟
علامه گفت : حالا ببینین فقه علی چه میگه
گفت : برید آب پاک مطلق بیارید
آب آوردن وضوگرفت وضوی علامه
دشداشه عربی رو باز کرد تربت امام حسین (ع)رو گذاشت جلوش تسبیح تربت سید الشهدا رو گذاشت جلوش ایستاد رو به قبله یه نمازی خوند که تمام سنی ها گریه کردند
گفت این نماز ما این فقه ما اینم دین ما واینم فقه و نماز و بقیه کارهای سنی ها
سلطان گفت : اگه فقط یک باره دیگه من کلمه سنی شنیدم از دم تیغ ردتون می کنم
و به برکت علامه حلی اولین مهری که بعنوان پول روی سکه ها درج شد که تو تاریخ میتونین بخونین این بوده

(( لا اله الا اللّه محمد رسول اله علی ولی الله ))

منبع

نوشته شده توسط معلم در 18:35 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392

ماجرای عنایت امام رضا(ع) به یک شهروند کانادایی

ماجرای عنایت امام رضا(ع) به یک شهروند کانادایی


او به زبان انگلیسی حرف می‌زد، آن هم با لهجه‌ آمریکایی رایج در کشور کانادا، وقتی به همان زبان و با خوشرویی جوابش را دادم، نفس راحتی کشید و گفت: ببخشید، آقای علی ‌‌بن موسی‌الرضا کجاست؟ می‌خواهم او را ببینم!





به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، عنایات ویژه هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت، زمان و مکان نمی‌شناسد؛ می‌خواهد مسیحی، یهودی یا مسلمان باشی فرقی نمی‌کند، چرا که او چراغ هدایت است و فطرت‌های پاک را به خوبی راهنمایی می‌کند، کافی است که از با عمق وجود او را صدا بزنید و او را بخوانید.
آنچه که در ادامه می‌آید شرح حال یکی از این جوانان‌پاک ضمیر است که با اعجاز رضوی از کانادا راهی مشهد الرضا(ع) می‌شود تا با محبوب خویش ملاقاتی داشته باشد، این کرامت عجیب از کتاب «کرامات امام رضا از زبان بزرگان» به نقل از حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی انصاری نقل می‌شود:


*همه چیز از جشن میلاد شروع می‌شود
در یک شب سرد زمستانی سال 1372 وارد صحن انقلاب شدم، سرما تا عمق استخوان‌های انسان نفوذ می‌کرد و کمتر کسی در آن شرایط از خانه خود می‌زد بیرون، صحن هم به طرز کم سابقه‌ای خلوت بود، به دالانی که بین صحن انقلاب و صحن مسجد گوهرشاد وجود دارد وارد شدم، متوجه جوانی با حدود 35 سال سن شدم که چمدان مسافرتی نسبتا بزرگی در دست داشت و از یکی ـ دو نفر چیزی پرسید، ولی انگار آن‌ها نتوانستند جوابش را بدهند. به سوی من آمد و گفت: شب‌ بخیر آقا!
به زبان انگلیسی حرف می‌زد، آنهم با لهجه‌ آمریکایی رایج در کشور کانادا، وقتی به همان زبان و با خوشرویی جوابش را دادم، نفس راحتی کشید و گل از گلش شکفت. ادامه داد:
ـ ببخشید! آقای علی ‌بن موسی‌الرضا، کجا هستند؟ می‌خواهم ایشان را ببینم.
راستش را بخواهید حسابی جا خوردم. پرسیدم:
ـ معذرت می‌خواهم، ممکن است خودتان را معرفی کنید؟
ـ من دانشجوی رشته‌ حقوق در دانشگاه تورنتوی کانادا هستم، اصالتاً لبنانی‌ام، ولی در کانادا متولد شده‌ام و دینم «مسیحیت» است.
ـ یعنی شما یک «مسیحی» هستید؟
ـ بله، یک مسیحی کاتولیک.
با تعجب پرسیدم:
ـ پس اینجا چه کار می‌کنید؟!
ـ دعوت شده‌ام که آقای علی‌بن موسی‌الرضا(ع) را ملاقات کنم.
ـ چه کسی شما را دعوت کرده است؟
ـ خود ایشان.
دیگر حسابی گیج شده بودم، با وجود آن همه سابقه‌ تبلیغ دینی در داخل و خارج کشور، تا کنون نشنیده بودم که حضرت علی‌بن موسی‌الرضا(ع) شخصاً از کسی دعوت کرده باشد که به دیدارش بیاید، آن هم از یک جوان مسیحی کانادایی! ادامه دادم:
ـ شما ایشان را دیده‌اید؟
ـ بله سه یا چهار بار.
این دیگر برایم باور کردنی نبود، از این رو پرسیدم:
ـ یعنی شما با چشمان خودتان علی‌بن موسی‌الرضا(ع) را دیده‌اید؟!
ـ بله دیده‌ام، البته در عالم رویا.
ـ یعنی اگر الان او را ببینید می‌شناسید؟
ـ بله، البته.
موضوع دیگر خیلی جالب شده بود، از او خواهش کردم چند دقیقه‌ای وقتش را به من بدهد و با هم در کناری بنشینیم و صحبت کنیم، او هم قبول کرد، کم کم داشت هیجان بر من غلبه می‌کرد، ضربان قلم تند‌تر شده بود، پرسیدم:
ـ ممکن است نحوه‌ آشنا شدنتان با آقای علی‌بن موسی الرضا(ع) را از اول و به طور کامل برای من بیان کنید؟
ـ بله، البته. یک شب داشتم در یکی از خیابان‌های شهر تورنتو قدم می‌زدم که دیدم جمعیت زیادی در جایی تجمع کرده‌اند و رفت و آمد زیادی در آنجا صورت می‌گیرد، آن ساختمانی را هم که مردم به آنجا رفت و آمد می‌کردند، چراغانی کرده و حسابی آذین بسته بودند. رفتم جلو و سؤالاتی کردم.
معلوم شد آنجا مسجد مسلمانان ایرانی است و در آن یک جشن مذهبی برپا است.
وارد شدم ببینم چه خبر است، چند نفر از آن‌ها به احترام من از جایشان بلند شدند و پس از خوشامد‌گویی مرا در کنار خود نشاندند و بلافاصله با شربت و شیرینی و بستنی و شکلات از من پذیرایی کردند، مرشد آن‌ها داشت به زبان انگلیسی سخنرانی می‌کرد و همه با دقت به سخنانش گوش فرا می‌دادند، من هم محو گفته‌هایش شدم و برای اولین بار، به طور مستقیم و از زبان یک مرشد مسلمان با اسلام آشنا شدم.
هنگام خروج از مسجد، به هر کس یک کتاب هدیه می‌کردند، یکی هم به من دادند، من هم خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم، وقتی قدم زنان در پیاده‌رو خیابان به سوی خانه‌ام حرکت می‌کردم، همه هوش و حواسم به حرف‌هایی بود که از آن مرشد مسلمان شنیده بودم، به طوری که متوجه اطرافم نبودم و اصلاً نفهمیدم کی به منزلم رسیدم.
وقتی لباس راحتی پوشیدم و به رختخواب رفتم، آن کتاب را هم برداشتم تا یک نگاهی به آن بیندازم چون فردایش فرصت این کار را نمی‌یافتم.
*دوست دارم بتوانم بیایم پیش شما!
هر ورقی از آن کتاب را که می‌خواندم وسوسه می‌شدم ورق بعدی را هم بخوانم! نشان به این نشان که تا وقتی کتاب را تمام نکردم نتوانستم آن را زمین بگذارم! آن کتاب درباره قدیس مسلمانی به نام «علی‌بن موسی‌الرضا» بود، شخصیت و سخنان زیبا و روحانی آن قدیس آسمانی مرا مجذوب خود کرده و تمامی قلمرو اندیشه‌ام را تسخیر کرده بود، لحظه‌ای نمی‌توانستم از فکر آن قدیس خارج شوم، در رختخواب خودم دراز کشیده بودم و با آنکه تا صبح چیزی نمانده بود نمی‌توانستم بخوابم، بالاخره متوجه نشدم که کی خوابم برد زیرا با خواب هم وارد سرزمینی شدم که در آن کتاب ترسیم شده بود، سرزمینی روحانی، معنوی و آسمانی! سرزمینی که هرگز همانند آن را حتی در فیلم‌های تخیلی هم ندیده بودم و همه کاره‌ آن سرزمین، مردی نورانی و آسمانی بود که هرگز از تماشایش سیر نمی‌شدی، از او خواهش کردم که چند لحظه‌ای با من بنشیند، او هم قبول کرد وقتی نشست با خوشرویی پرسید:
ـ با من کاری دارید؟
من هم با دستپاچگی و من و من کنان جواب دادم:
ـ ب ... ب.. بله! متأسفانه من شما را نشناختم!
ـ مرا نشناختی؟! من «علی بن موسی‌الرضا» هستم.
ـ علی‌بن موسی‌الرضا؟! این اسم را شنیده‌ام اما به خاطر نمی‌آورم...
ـ من همان کسانی هستم که شما تا پایان شب کتاب مرا مطالعه کردید و در پایان، توی دلتان گفتید؛ «خدایا اگر چنین قدیسی وجود دارد دوست دارم او را ببینم».
این را که شنیدم، گل از گلم شکفت و پرسیدم:
ـ در حال حاضر، پیش تو و میهمان توام.
ـ دوست دارم بتوانم بیایم پیش شما.
ـ خب می‌توانی میهمان من باشی.
ـ میهمان شما؟ اینکه عالی است. ولی جای شما کجا است؟
ـ ایران.
ـ کجای ایران؟
ـ شهری به نام مشهد.
چند لحظه رفتم توی فکر؛ من ایران را می‌شناختم، اما هرگز اسم مشهد را نشنیده بودم!
رفتن به چنین شهری برای من چندان آسان نبود، هم از نظر اقتصادی، هم از نظر ناآشنایی به منطقه و هم از جهات دیگر، این بود که پرسیدم:
ـ آخر من چه طور می‌توانم به دیدار شما بیایم؟!
ـ من امکانات رفت و برگشت شما را فراهم می‌کنم.
*خرج سفری که از سوی ضامن آهو(ع) پرداخت شد
بعدش هم آدرس و شماره تلفن یکی از نمایندگی‌های فروش بلیت هواپیما را به من دادند به همراه یک نشانی و علامت و گفتند:
ـ به آنجا که رفتی، می‌روی سراغ شخصی که پشت میز شماره‌ چهار است، نشانی را می‌دهی، بلیت را می‌گیری و به ملاقات من می‌آیی.
وقتی که از خواب بیدار شدم آن را جدی نگرفتم، ولی چند شب پیاپی دیگر هم ایشان را در خواب دیدم، آخرین شب به من گفت:
ـ چرا نرفتی بلیتت را بگیری؟
تا این جمله را گفت از خواب پریدم، خیس عرق بودم و قلبم به شدت می‌زد، دیگر خوابم نبرد و برای شروع ساعت اداری لحظه شماری می‌کردم.
اول وقت به راه افتادم، همه نشانی‌ها درست بود، وقتی نام و نشانی خود را به کارمندی که پشت میز شماره‌ چهار نشسته بود گفتم، اظهار داشت:
ـ چند روز است که بلیت شما صادر شده است، چرا نیامده‌اید آن را دریافت کنید؟! تا زمان پرواز فرصت زیادی ندارید!
خواستم از مبلغ هزینه‌ بلیت بپرسم که کارمند هواپیمایی گفت:
ـ تمام هزینه‌ بلیت شما قبلا پرداخت شده است.
بعد هم بلیت را دستم داد، بلیتی که به نام من صادر شده بود با این مسیرها:
«تورنتو، لندن، تهران، مشهد، تهران، لندن، تورنتو».
پس از شنیدن این حرف‌ها از یک جوان مسیحی کانادایی، دیگر بیش از حد هیجان زده شده بودم، رنگ چهره‌ام کاملاً عوض شد و ضربان قلبم شدید‌تر گردید و تنم شروع کرد به لرزیدن گفتم.
ـ همین الان از راه رسیده‌ام و به تاکسی فرودگاه گفتم که مرا ببرد به منزل آقای علی‌بن موسی‌الرضا، او هم مرا آورد اینجا و پیاده کرد. حالا نمی‌دانم که چه طور می‌شود ایشان را ملاقات کرد؟
دیگر چنان هیجان زده شده بودم که جوان کانادایی هم متوجه لرزش تن و تغییر رنگ چهره‌ام شد و پرسید:
ـ آیا طوری شده است؟! چرا این جوری شده‌اید؟! نکند حالتان خوب نیست؟!...
ـ نه، نه، حال من کاملاً خوب است، فقط از اینکه که می‌بینم شما مورد توجه آقا علی‌ بن موسی‌ الرضا(ع) واقع شده‌اید خوشحال و خرسندم و کمی دچار هیجان گشته‌ام.
ـ آخر برای چه؟
ـ برای اینکه این شخص از بزرگ‌ترین قدیسان آسمانی است که خدا او را در بین ما زمینیان قرار داده و هر کسی که او را می‌شناسد آرزو می‌کند بتواند مورد توجه او قرار گیرد، حتی برای لحظه‌ای کوتاه !...
جوان کانادایی، انگار که دیگر تاب تحمل شلاق انتظار را نداشته باشد، ملتمسانه به من گفت:
- ممکن است که از شما خواهش کنم هر چه زودتر مرا پیش این آقا ببرید؟
چمدان و کفش‌ها را به کفشداری مسجد گوهرشاد سپردیم و وارد شدیم.
هنوز از پله‌های تالار مقابل ضریح پایین نیامده بودیم که ازدحام جمعیت را دید:
- این جمعیت انبوه، در این وقت شب این جا چه کار می‌کنند؟!
- این‌ها هم مثل من و شما برای ملاقات علی بن موسی الرضا(ع) به این جا آمده‌اند.
- اما من فکر می‌کردم ایشان تنها از من دعوت کرده‌اند که به دیدارشان بیایم، آن هم یک دیدار خصوصی! حالا... حالا توی این شلوغی، چه طور می‌توانیم از ایشان وقت ملاقات بگیریم؟ من دوست دارم ایشان را به تنهایی ملاقات کنم.
- مگر ایشان شما را دعوت نکرده؟
- چرا.
- پس خودشان هم با تو ملاقات خواهند کرد.
- حالا ما چه طور خودمان را به ایشان معرفی کنیم؟
- او نیازی به معرفی ندارد، همان‌طور که قبلاً به دیدار تو آمده، خود او همین جا صدایت خواهد کرد.
به خوبی می‌شد برق شگفتی و تعجب را در چشمان او دید، اما دیگر چیزی نپرسید و با هم از پله‌ها پایین رفتیم و به سمت ضریح حرکت کردیم، او نمی‌دانست که ضریح چیست! گفت:
- حتما ایشان در جای بلندی نشسته‌اند و مردم هم اطراف او را گرفته و با او ملاقات و گفتگو می‌کنند.
- نه!
- نکند این شخص، یک موجود خیالی است و وجود خارجی ندارد؟
- نه! کاملاً واقعی است. یک موجود خیالی نمی‌تواند از تو دعوت کند که از آن طرف دنیا به دیدارش بیایی، آدرس این جا را هم به تو بدهد و بلیت رفت و برگشت تو را نیز برایت تأمین کند و ...
کم کم دیگر به ضریح نزدیک شده بودیم.
پرسید:
- چرا این مردم به این صندوق چسبیده‌اند؟!
- آخر، آقا علی بن موسی‌الرضا(ع) داخل آن هست.
- آیا می‌شود او را دید؟
- بله.
- چطور؟
- همان گونه که خدا را در دل می‌بینی.
- بله، درست است.
- آیا تا به حال حضرت عیسی(ع) را دیده‌ای؟
- بله، بارها، اما در خواب.
- آقای علی بن موسی الرضا هم همان طور برایت مجسم خواهد شد، زیرا او در بیش از هزار سال قبل به دست دشمنانش شهید شده است.
- حالا ایشان چه گونه با ما ارتباط برقرار می‌کند؟
- مگر تو نحوه‌ ارتباط خدا با بشر را نمی‌دانی؟ اصلاً تو چطور با حضرت مریم(س) و حضرت عیسی(ع) ارتباط برقرار می‌کنی؟
- خب ما یک چیزی در جهان غرب داریم که دانشمندان و روانکاوان درباره‌ آن صحبت می‌کنند...
- بله، ارتباطی به نام «تله پاتی»، یعنی ارتباط روحی بین دو انسان، از راه دور، درست است؟
- بله، همین طور است.
پس از رد و بدل شدن این حرف‌ها، برای اینکه در میان ازدحام جمعیت، اذیت نشود، او را از سمت بالا سر حضرت به نزدیک ضریح هدایت کردم و گفتم:
- تو در همین جا بایست تا خود آقا به دیدارت بیاید.
بعد هم کتاب دعایی را باز کردم و در کنار وی مشغول خواندن زیارت‌نامه شدم، اما راستش را بخواهید تمام هوش و حواسم متوجه جوان کانادایی بود و از خواندن زیارت‌نامه چیزی نفهمیدم.
او هم به ضریح زل زده بود و انگار که رفته باشد توی یک عالم دیگر ناگهان به زبان آمد و گفت:
- آقای علی بن موسی الرضا ...
و بی آنکه سلامی بکند ادامه داد:
- شما مرا دعوت کردید، من هم آمدم و ...
حدود یک ساعت و نیم با امام رضا(ع) حرف زد و اشک ریخت، اشکی به پهنای تمام صورتش! من بعضی از حرف‌هایش را می‌فهمیدم و بعضی را نه، وقتی ملاقاتش به پایان رسید به او گفتم:
- گمان نمی‌کردم شما این همه راه را برای دیدن کسی آمده باشی و آن وقت با دیدنش این چنین گریه کنی!
*صحبت‌هایی که امام رضا(ع) با این جوان کانادایی کرد
- بله، خودم هم گمان نمی‌کردم، اما جذابیت فوق‌العاده‌ای این قدیس آسمانی، بی‌اختیار مرا به گریه وا می‌داشت، به خصوص لحظه‌ پایانی دیدار که به من گفت:
«شما دیگر خسته شده‌اید، بروید و استراحت کنید، فردا منتظر شما هستم».
این جدایی و انفصال برایم خیلی سخت بود و اشک مرا بیشتر درآورد!...
بی ‌آنکه جوان کانادایی نمازی بخواند یا دعایی بکند، از حرم خارج شدیم.
در هتل تهران یک اتاق دو نفره برایش گرفتم تا بتوانم خودم هم در کنارش باشم و ماجرا را پی بگیرم. پس از صرف شام، پرسیدم:
- با آقای علی بن موسی‌الرضا (ع) چه صحبت‌هایی کردی؟
- از ایشان سؤال‌هایی کردم و ایشان هم جوابم را داد، سؤال‌هایی درباره دنیا، آخرت، انسانیت، عاقبت انسان و آینده‌ بشریت. بعد هم به من سفارش کردند که «اگر می‌خواهی درهای روشن زندگی و بهشت دنیا و آخرت را ببینی حتماً به قرآن سری بزن»
گفتم: اسم قرآن را شنیده‌ام، ولی تا به حال به آن سر نزده‌ام.
آقا هم مدتی برای من قرآن خواند، آن هم با لحنی جذاب و ملکوتی! چنان جذب آوای ملکوتی قرآنش شده بودم که یکسره و بی‌اختیار، اشک می‌ریختم! از همان جا حسابی شیفته‌ قرآن شدم و اظهار داشتم:
- امیدوارم من هم بتوانم قرآن بخوانم و از آن لذت برده و استفاده کنم.
- گفت: به شرطی می‌توانی از این کتاب بهره‌‌ کامل ببری که اصل و ریشه‌ آن را بپذیری.
گفتم: اصل و ریشه‌ این کتاب چیست؟
آن وقت برایم سلسله‌‌ پیامبران الهی را توضیح داد که از حضرت آدم(ع) آغاز شده و با حضرت محمد(ص) پایان می‌پذیرد، حضرت محمد(ص) هم جانشینانی دارد که آقای علی بن موسی الرضا، هشتمین جانشین ایشان است و من باید همان‌گونه که حضرت عیسی(ع) را پذیرفتم، سایر پیامبران و جانشینان آخرین پیامبر را نیز بپذیرم، در این صورت است که ایمانم کامل شده و می‌توانم از قرآن، بیشترین بهره را ببرم...
من که با حرص و ولع به سخنان جوان کانادایی گوش می‌دادم با کنجکاوی فراوان پرسیدم:
- خب، آقا چیز دیگری هم برای تو فرمودند؟
- بله، ایشان پنج اصل اعتقادی را به من فهماندند.
- خب، آن پنج اصل چه بودند؟
کاغذی را که پس از مکاشفه بر روی آن چیزهایی را یادداشت کرده بود، از جیبش درآورد و از روی آن خواند:
«توحید، نبوت، عدل، امامت و معاد»
بعد هم اعتقاد به قیامت را شرح داد و گفت:
- من تاکنون این پنج اصل را در هیچ سبک و روش دینی نشنیده بودم!
- درباره‌ اسم دین برای شما توضیحی نداد؟
- اتفاقاً چرا! زیرا من پرسیدم؛ «دین شما چه دینی است؟» و ایشان پاسخ داد:
«دین اسلام، و تا کسی مسلمان نباشد در دنیا و آخرت، خوشبخت نخواهد شد.»
- خب تو چه کردی؟
- من هم به دست ایشان مسلمان شدم.
با هیجان و شگفتی و با حالت ذوق زدگی سؤال بعدیم را مطرح کردم:
- چه گونه مسلمان شدی و چه کلماتی را بیان کردی؟
- من برای اولین بار این کلمات را یاد گرفتم و با بیان آن‌ها مسلمان شدم...
و آن‌گاه به زبان عربی شکسته گفت:
«اشهد ان لا اله الا الله، واشهد ان محمداً رسول الله، واشهد ان علیاً ولی الله»
من هم خیلی خسته‌اش نکردم و گذاشتم در حال خودش باشد. آن شب را آرام گرفتیم و استراحت کردیم، وقتی من طبق عادت، پیش از اذان صبح از خواب بیدار شدم تا به حرم امام رضا (ع) مشرف شوم، او هم بیدار شد و پرسید:
- کجا می‌روی؟
- می‌روم به دیدار علی بن موسی الرضا(ع)‌
- صبر کن! من هم با تو می‌آیم.
- تو که همین چند ساعت قبل با او صحبت کردی آن هم به مدت یک ساعت و نیم...
- ولی من خیلی حرف‌های دیگر هم دارم که باید با او بزنم. حرف‌های من به این زودی‌ها تمام نمی‌شود.
وقتی دوباره در قسمت بالا سر حضرت(ع) ایستاد و به ضریح زل زد، دوباره ارتباطش با امام رضا(ع) برقرار شد و شروع کرد به صحبت کردن. حرف‌هایش که تمام شد، وضو گرفت و به نماز ایستاد و بی‌ آنکه کسی قبلاً به او حمد و سوره و سایر کلمات عربی نماز را یاد داده باشد، با زبان عربی لهجه‌‌دار و شکسته بسته نماز خواند! بعد هم گفت:
در پایان دیدارم با آقای علی بن موسی الرضا، گفتم:
- دلم می‌‌خواهد باز هم به دیدار شما بیایم.

نوشته شده توسط معلم در 18:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392

دانلود ویکی پدیا فارسی نسخه آفلاین Offline Wikipedia Persian


Persian Offline Wikipedia

ویکی پدیا فارسی نام یکی از دانشنامه‌های فارسی‌زبان در اینترنت است. ویکی‌پدیای فارسی یکی از نسخه‌های ویکی‌پدیا، از پروژه‌های بنیاد ویکی‌مدیا است. ویکی‌پدیا پروژه بزرگی است که هدف آن ساخت دانشنامه‌هایی با محتوای آزاد با مشارکت همگان و به همه زبان‌های ممکن است. نسخه ی آفلاین ویکی‌پدیای فارسی شما را قادر می‌سازد که ویکی‌پدیا را در دستانتان گرفته و هر کجا که دوست داشتید با آن بروید! در کشتی، در زندان، در وسط بیابان یا هر جای دیگر، این نسخه به شما هر اطلاعاتی که نیاز داشته باشید را خواهد داد. دیگر به اینترنت نیازی نخواهید داشت و می‌تواند همه چیز را در کامپیوتر یا فلش مموری یا DVD خود داشته باشید. از این نسخه بیشتر در مدارس، دانشگاه‌ها و کتابخانه‌ها، که به دسترسی به اینترنت پرسرعت وجود ندارد، استفاده می‌شود. سرعت این نسخه از اینترنت بسیار بیشتر است و توسط بسیاری از موسسات جهت صرفه‌جویی در وقت و پهنای باند استفاده می‌شود، اما خیلی از افراد از نسخه ی آفلاین ویکی‌پدیا برای اهداف شخصی خود (مانند دوری از سانسور) استفاده می‌کنند. شما می توانید این نرم افزار را از سایت لرد دانلود به صورت رایگان دریافت نمایید.
برخی از ویژگی های این نرم افزار:
دارا بودن تمام مطالب ویکی‌پدیای فارسی تا تاریخ نوامبر ۲۰۱۲
امکان دسترسی به تمام مطالب بدون اتصال به اینترنت
قابلیت مشاهده مقالات در صفحات جداگانه
ذخیره فایل در قالب HTML یا PDF
مدیریت یکپارچه محتویات و دانلود
موتور جستجوی درون متنی
سازگاری با انواع ویندوزها
بوک‌مارک و یادداشت
محیط ۸۰ زبانه
سرور HTTP
و …

روش نصب و کرک نرم افزار:
۱ – وارد پوشه ی autorun شوید و فایل autorun.exe را اجرا نمایید.
۲ – گزینه ی Lunch Kiwix from here را انتخاب کنید و منتظر بمانید تا برنامه اجرا گردد.
۳ – نرم افزار به صورت رایگان است و نیازی به کرک ندارد.

دانلود از لینک مستقیم
پسورد : ندارد
منبع: ایرانیان دانلود

نوشته شده توسط معلم در 14:43 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391

دانلود نواهای ویژه محرم

دانلود نواهای ویژه محرم

دانلود یکجای نواهای ویژه محرم - پخش آنلاین سایت یاسین مدیا  (حجم: 50 مگابایت)

سبک نوحه خوانی کتاب ماه خون گرفته - صوتی

سبک نوحه خوانی کتاب ماه خون گرفته - صوتی

دانلود یکجای فایل ها به صورت فشرده (zip):
فرمت: MP3 - تعداد فایل ها: 21

دانلود یکجای مجموعه صوتی سبک نوحه خوانی کتاب ماه خون گرفته  (حجم: 32 مگابایت)

نمایش فایل ها

گلچین مداحی از ملاباسم کربلایی

دانلود یکجای فایل ها به صورت فشرده (zip):
فرمت: MP3 - تعداد فایل ها: 38

 

دانلود یکجای گلچین مداحی از ملاباسم کربلایی  (حجم: 235 مگابایت)

نمایش فایل ها

مجموعه مداحی عربی و فارسی از نزار قطری

نمایش فایل ها (آلبوم بالدمع تکتب)

نمایش فایل ها (آلبوم حسینی انا)

نمایش فایل ها (آلبوم کذب الموت)

گلچین مداحی محرم 89

نوشته شده توسط معلم در 22:50 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم آبان 1391

چرا در فاصله كوتاه غدير تا رحلت پيامبر (ص) مردم حادثه غدير را از ياد بردند و آن حوادث بعد از رحلت پي

  • چرا در فاصله كوتاه غدير تا رحلت پيامبر (ص) مردم حادثه غدير را از ياد بردند و آن حوادث بعد از رحلت پيامبر (ص) پيش آمد؟

  • اگر ماجراي غدير خم از نظر تاريخي واقعيت دارد، چرا پس از ماجراي سقيفه شركت كنندگان در آن محفل و نيز مردم مدينه سخني كه نشانه يادآوري اين ماجرا باشد، بر زبان نياوردند؟

پاسخ:
به نظر مي‏رسد اين پرسشها يكي از چالش‏هاي جدّي فرا روي شيعه است؛ زيرا شيعه:
الف) با بهره‏گيري از منابع معتبر خود و اهل سنت به اثبات اصل ماجراي غدير مي‏پردازد؛ منابعي كه در آن صدها صحابي و تابعي شناخته شده وجود دارد (الغدير في الكتاب و السنة و الادب، علامه اميني، ج 1، ص 14 – 73. او اين حديث را از يكصدو ده نفر صحابي و هشتاد و چهار تابعي نقل مي‏كند).
ب) با دليل‏هاي متقن و شواهد مستحكم لغوي، قرآني، سنتي و تاريخي واژه ولايت موجود در روايت غدير را به معناي سرپرستي و به دست گرفتن امور جامعه مسلمانان مي‏داند نه دوستي (همان، ص 362 – 370).
ج) اثبات مي‏كند پيامبر اكرم (ص) در اين ماجرا بر اساس دستور خداوند در پي تعيين جانشين بود نه معرفي كانديداي خلافت (همان، ص 370 – 378).
با اين همه در گزارش‏هاي تاريخي – جز چند منبع كه در اعتبار آن‏ها سخن فراوان است – از واكنش شديد مردم و ياد آوري ماجراي غدير خم كم‏تر سخن به ميان آمده است. با آن‏كه قطعاً بيش‏تر مردم مدينه در ماجراي غدير حضور داشتند، چرا پس از حدود 70 يا 84 روز (ماجراي غدير خم در روز 18 ذي حجه واقع شد و وفات پيامبر اكرم (ص) و ماجراي سقيفه در 28 صفر يا 12 ربيع الاول) از اين ماجرا آن را فراموش كردند؟
البته احتمال اعتراض عده‏اي از مردم و ياد كرد ماجراي غدير به وسيله آن‏ها و مخفي ماندن اين واكنش، به سبب سياست ممنوعيت نقل و تدوين حديث، وجود دارد؛ ولي در عدم گستردگي اين اعتراض‏ها ترديد نيست.
با توجّه به ماجراي غدير و تأكيد پيامبر اكرم (ص) بر تعيين جانشين، انتظار اعتراض گسترده نامعقول نمي‏نمايد. بنابراين، واكنشي چنين محدود چگونه توجيه مي‏شود؟

براي يافتن سرنخ‏هاي تاريخي اين مشكل بايد موقعيت زماني اين قطعه از تاريخ و نيز سير جريان‏هاي سياسي و اجتماعي از زمان واقعه تا وفات پيامبر اكرم (ص) به دقت بررسي شود. بر اين اساس، پي‏گيري بحث در محورهاي زير ضرورت دارد:

1. قبل از تشكيل دولت مدينه به دست پيامبر اكرم (ص)، مردم شهرهاي بزرگ حجاز و باديه‏ها تحت نظام قبيله‏اي به سر مي‏بُردند.
در اين نظام سرآمد بودن در صفاتي چون سنّ، سخاوت، شجاعت، بردباري و شرافت معيار گزينش رهبر به شمار مي‏آمد و رهبر قبيله حق نداشت از ميان فرزندان و خويشانش جانشين برگزيند.

2. پيامبر اكرم (ص) نخستين كسي بود كه در اين سرزمين نهادي به نام دولت پديد آورد و ارزش‏هاي فرا قبيله‏اي ارائه داد.
آن حضرت (ص) توانست قبايل مختلف شهرها و باديه‏هاي منطقه را تحت يك نظام واحد متمركز سازد. مردم كه وي را پيامبري آسماني مي‏دانستند، تشكيل دولت از سوي او را امري الهي به شمار آوردند و در برابر آن مقاومتي قابل توجّه نشان ندادند.

3. پيش از فتح مكه اسلام به گونه‏اي روز افزون در ميان مردم شهرها و باديه‏ها گسترش يافت تا جايي كه سال بعد (سال نهم هجرت) عام الوفود (سال هيأت‏ها) نام گرفت؛ يعني سالي كه مردم دسته دسته در قالب هيئت‏هاي مختلف نزد پيامبر اكرم (ص) مي‏شتافتند و اسلام خويش را آشكار مي‏ساختند. ناگفته پيدا است، انگيزه همه اين هيأت‏ها معنوي نبود و همه تازه مسلمانان ايمان قلبي نداشتند.

4. يكي از آموزه‏هاي اسلامي كه پذيرش آن براي مردم دشوار مي‏نمود، مسأله تعيين جانشين بود؛ زيرا:
الف) مردم فقط پيامبر (ص) را داراي بُعد الهي مي‏دانستند و حكومت فرا قبيله‏اي‏اش را مي‏پذيرفتند. در نگاه آنان، جانشين پيامبر از چنين ويژگي‏اي برخوردار نبود (براي اطلاع بيش‏تر مراجعه شود به: تاريخ تحول دولت و خلافت از بر آمدن اسلام تا برافتادن سفيانيان، رسول جعفريان، ص 27 به بعد).
ب) هنوز بسياري از مردم خود را به اطاعت محض از دستورهاي دنيوي آن حضرت مقيّد نمي‏دانستند؛ چنان كه در مواردي چون صلح حديبيه (المغازي، محمد بن عمر واقدي، تحقيق مارسدن جونس، ج 1، ص 606 و 607. در اين كتاب پس از نقل اعتراض عُمر از وي چنين نقل كرده است: «من [عمر] چنان در شك افتادم كه از آغاز اسلام خود تا آن هنگام در چنين شكي فرو نرفته بودم») و تقسيم غنايم حنين (الكامل في التاريخ، به ابن اثير، تحقيق علي شيري، ج 1، ص 631) واكنش اعتراض‏آميز نشان دادند.
ج) بسياري از مردم اطاعت از فرمان‏هاي دنيوي مربوط به بعد از زندگاني رسول خدا را نمي‏پذيرفتند؛ زيرا هنوز از آموزه‏هاي جاهلي كه به رئيس قبيله اجازه تعيين جانشين نمي‏دهد، دل نبريده بودند؛ و طبيعي بود كه مسأله رياست دولت را از رياست يك قبيله مهم‏تر بدانند.
د) هنوز بعضي از قريشيان تازه مسلمان چنان مي‏پنداشتند كه حضرت (ص) در راستاي رقابت قبيله‏اي مسأله نبوت را مطرح كرده است. اين گروه با توجّه به اقبال عمومي مردم به آن حضرت (ص) جرأت مخالفت نداشتند؛ ولي با تعيين جانشين به ويژه از تيره بني هاشم، لب به اعتراض گشادند و با بهره‏گيري از پشتوانه فرهنگ قبيله‏اي مردم اعتراض خويش را روشن‏تر بيان كردند.
ه) در زمان جاهليت تنها اشرافي به مجلس مشورتي قريش (دارالندوه) راه مي‏يافتند كه به چهل سالگي رسيده باشند (تاريخ سياسي اسلام (1) سيرة رسول خدا (ص)، رسول جعفريان، ص 98). بر اين بنياد، پذيرش جانشين رسول خدا، به ويژه اگر آن فرد داماد پيامبر (ص) بود و كم‏تر از چهل سال داشت(حضرت علي (ع) در آن هنگام طبق قول مشهور 33 سال داشت) بسيار دشوارتر مي‏شد.

5. دو نكته ديگر، پذيرش جانشيني امام علي (ع) را دشوار مي‏ساخت:
الف) حضرت علي (ع) نزد قريشيان، به سبب دلاوري هايش در جنگ‏هايي مانند بدر و اُحُد و به خاك و خون كشيدن بزرگان قريش، چهره منفي داشت. اين پديده سبب شد به تبليغات گسترده روي آورند و چهره علي (ع) را نزد همه اعراب زشت جلوه دهند (عمر در اين باره مي‏گويد: «قوم شما (قريش) به شما مانند نگاه گاو به كشنده‏اش مي‏نگرند». (شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 12، ص 9)
ب) مردم قبايل مختلف اين نكته را درك كرده بودند كه با توجّه به لياقت‏ها و استعدادهاي تيره بني هاشم، اگر مسأله جانشيني در ميان آن‏ها تثبيت شود، هرگز از آن خاندان برون نخواهد آمد.

6. نگاه پيامبر اكرم (ص) به جانشيني حضرت علي (ع) الهي و از روابط قبيله‏اي و خويشاوندي بسيار فراتر است؛ زيرا آن حضرت (ص) به حفظ آيين وحي مي‏انديشيد و طبيعي است كه آشناترين فرد به كتاب و سنت و شجاع‏ترين و كوشاترين فرد در راه گسترش اسلام را برگزيند. البته پيامبر اكرم (ص) با وضعيت جامعه آشنا بود. از اين رو، از آغاز رسالت، در موقعيت‏هاي گوناگون، به بهانه‏هاي مختلف و با بيان‏هاي متفاوت ويژگي‏هاي حضرت علي (ع) را ياد آور مي‏شد و از جانشيني‏اش سخن به ميان مي‏آورد (براي اطلاع از اين موارد، ر. ك: موسوعة الامام علي بن ابي طالب في الكتاب و السنة و التاريخ، محمدي ري شهري و همكاران، ج 2) آن بزرگوار، سرانجام از سوي خداوند مأمور شد در بزرگ‏ترين اجتماع مسلمانان كه برخي شمار آن‏ها را بيش از يكصد هزار تن دانسته‏اند، آشكارا اين مسأله را اعلام كند (الغدير، ج‏1، ص 214) و دغدغه مخالفت جامعه را ناديده بگيرد. فرازي از آيه 67 سوره مائده كه از اين دغدغه پيامبر پرده بر مي‏دارد و به وي ايمني مي‏بخشد، چنين است: «… واللّه يَعْصمك مِنَ النّاسِ؛ خداوند تو را از [شرّ ]مردم نگاه مي‏دارد.»
در اين عبارت، دو واژه «عصمت» و «ناس» بسيار راهگشا است. خداوند پيامبر (ص) را از چه چيزي حفظ مي‏كرد؟ و اين «ناس» چه كساني بودند؟
با توجّه به واقعيت خارجي و ايمن نماندن پيامبر(ص) از شرّ زبان مردم و نيز با توجّه به اين‏كه سرانجام مسأله جانشيني امام علي(ع) به سامان نرسيد، بعيد نمي‏نمايد كه مراد از واژه «يعصمك» نگهداري پيامبر (ص) از هجوم فيزيكي و يكباره مردم باشد؛ چنان كه واژه «ناس» بر مردم عادي دلالت دارد و با توجّه به اكثريت نو مسلمان آن زمان، به حمل اين لفظ بر خلاف ظاهر نيازمند نيستيم.

7. تاريخ درباره بسياري از حوادثِ مقطع زماني بين غدير و وفات پيامبراكرم (ص) ساكت مانده است؛ امّا كالبد شكافي دو پديده مهم آن عصر ما را با شدت اهتمام پيامبر اكرم (ص) بر گزينش جانشين و گستره تلاش‏هاي مخالفان آن حضرت آشنا مي‏سازد. اين پديده‏ها عبارت است از: سپاه اسامه و مخالفت با نگارش وصيت مهم رسول خدا.
1. سپاه اسامه‏
پيامبر اكرم در واپسين روزهاي زندگي‏اش فرمان داد لشكري عظيم به فرماندهي جواني نورس به نام اسامة بن زيد سمت دورترين مرزهاي كشور اسلامي (مرزهاي روم) رهسپار شود (طبقات، محمد بن سعد كاتب واقدي، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، ج 4، ص 54 – 58).
كالبد شكافي دقيق اين جريان نشان مي‏دهد رسول خدا (ص) در راستاي تثبيت جانشيني حضرت علي (ع) به چنين اقدامي دست يازيد؛ زيرا:
الف) در آن هنگام و در آستانه وفات پيامبر اكرم (ص) خالي كردن مركز حكومت از نيروهاي نظامي و ارسال آن به دورترين نقاط به صلاح جامعه نبود؛ چون احتمال داشت پس از وفات پيامبر اكرم (ص) بسياري از نومسلمانان قبايل اطراف سر به شورش بردارند و كيان جامعه اسلامي در معرض تهديد قرار گيرد. آنچه اين تصميم‏گيري را در نظر پيامبر اكرم (ص) منطقي جلوه مي‏داد، دور ساختن مخالفان جانشيني حضرت علي (ع) از مدينه بود.
ب) انتصاب جواني 18 ساله (همان، ص 55) به مقام فرماندهي لشكر و عدم توجّه به اعتراضات اصحاب جز از كار انداختن مهم‏ترين (همان، ص 54 و 56) دستاويز مخالفان جانشيني علي (ع) هيچ توجيهي نداشت؛ زيرا اسامة بن زيد كه از جهاتي چون سابقه مسلماني، شرافت، شجاعت و كارداني سر آمد اصحاب به شمار نمي‏آمد و از نظر سني حدود 15 سال از علي (ع) كوچك‏تر بود – با توجّه به آن‏كه در بسياري از ويژگي‏ها با حضرت علي (ع) قابل مقايسه نمي‏نمود – در مقام فرماندهي سپاهي عظيم و متشكل از بزرگان صحابه مانند ابوبكر، عمر، ابو عبيده جراح، عثمان، طلحه، زبير، عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابي وقاص قرار گرفت.
ج) دقّت در تركيب سپاه اسامه نشان مي‏دهد تمام كساني كه احتمال داشت با جانشيني حضرت علي (ع) مخالفت ورزند، ملزم بودند در اين سپاه شركت جويند (السقيفه، محمد رضا مظفر، ص 81 و 77). و كساني كه به بهانه بيماري پيامبر اكرم (ص) از اردوگاه به مدينه باز مي‏گشتند، با جمله تأكيدي «لعن الله من تخلف عن جيش اسامة»(الملل و النحل، محمد بن عبدالكريم شهرستاني، تصحيح شيخ احمد فهمي محمد، ج 1، ص 14) روبه رو مي‏شدند. در مقابل، ياران و موافقان جانشيني حضرت علي (ع) چون عمار، مقداد و سلمان از حضور در اين سپاه معاف گشتند و ملزم شدند در مدينه به سر برند(السقيفه، ص 81).
2. پيشگيري از نگارش وصيت‏
اين پديده در واپسين روزهاي حيات پيامبر اكرم (ص) تحقّق يافت. در آن روزها، پيامبراكرم (ص) كه احتمالاً با بالاگرفتن زمزمه‏هاي مخالفت با جانشيني حضرت علي (ع) به شدت نگران اوضاع شده بود، دستور داد ابزار نوشتن آماده سازند تا سندي صريح و ماندگار برجاي گذارد و از گمراهي امت جلوگيري كند. مخالفان كه اين دستور را با نقشه‏هاي چند ماهه خويش ناسازگار مي‏ديدند، به شدت نگران شدند و با هزيان گو خواندن كسي كه جز وحي چيزي بر زبان نمي‏راند، از نگارش اين سند جلوگيري كردند.
تاريخ در اين‏جا تنها از يك تن نام مي‏بَرد (من حياة الخليفة، عمربن الخطاب، عبدالرحمن احمد البكري، تعليق سيد مرتضي رضوي ص 101 – 107).
امّا آشكار است كه تنها يك نفر – بي آن‏كه جرياني نيرومند پشتيبانش باشد – نمي‏تواند با رسول خدا (ص) مقابله كند. از اين رو، بعضي از نصوص گوينده اين عبارت را جمع دانسته، از كلمه «قالوا» استفاده كرده‏اند(همان، ص 104).

8. نخستين تشكيل دهندگان اين جلسه كه با هدف تعيين خليفه‏اي جز حضرت علي (ع) در سقيفه گرد آمدند، انصار به شمار مي‏آمدند. آن هم انصاري كه در همه جا به پيروي محض از پيامبر اكرم (ص) زبانزد بودند و دوستي شان با خاندان آن حضرت (ص) به ويژه حضرت علي (ع) بر همگان ثابت شده است.
راستي چرا انصار؟ و چرا با اين عجله، آن هم در حالي كه هنوز بدن پيامبر اكرم(ص) غسل داده نشده است؟ شواهد تاريخي، نشان مي‏دهد انصار هرگز از جانشيني شخصيتي مانند حضرت علي (ع) هراسناك نبودند و او را ادامه دهنده راه پيامبر اكرم (ص) مي‏دانستند.
اقدام عجولانه آن‏ها در درك نكته‏اي حياتي ريشه دارد. آن‏ها با تيز بيني دريافته بودند كه شانسي براي به قدرت رسيدن حضرت علي (ع) وجود ندارد. مخالفت ياران بزرگ پيامبر اكرم (ص) با راه افتادن سپاه اسامه و نيز مخالفت آنان با نگارش وصيت از سوي پيامبر اكرم(ص) و به احتمال فراوان، حوادث ديگري كه تاريخ ما را از آن بي خبر گذاشته است، انصار را به اين نتيجه رسانده بود كه مهاجران انديشه به دست گرفتن حكومت در سر مي‏پرورانند و احتمال دارد قريشياني كه سرانشان در نبرد با نيروهاي انصار حامي پيامبر به قتل رسيدند، با بهره‏گيري از پيوند نزديك قريش و مهاجران در پي انتقام بر آيند. بنابراين، به سقيفه شتافتند تا طرفداران غصب حق علي (ع) را دست كم از به دست گرفتن كامل قدرت باز دارند و به منظور حفظ جامعه انصار از توطئه‏هاي آتي، سهمي از قدرت به دست آورند.
پس انصار و مردم مدينه همگان حادثه غدير را به ياد داشتند و دلالت آن بر تعيين جانشين را مسلم مي‏دانستند؛ امّا مشاهده تلاش‏هاي كساني كه در جهت مخالفت علني با غدير گام بر مي‏داشتند و حركت طرفداران آن واقعه آسماني را به شديدترين روش ممكن سركوب مي‏كردند، آن‏ها را از هرگونه تلاش در جهت احياي ياد غدير باز مي‏داشت.
بنابراين، طبيعي است كه در اين زمان شاهد اعتراض مردم مؤمن و استدلال آن‏ها به اين حادثه مهم تاريخي نباشيم. آن‏ها، با توجّه به زمينه‏هاي قبلي، تلاش و استدلال خود را آب در هاون كوفتن مي‏ديدند. چنان كه، بر اساس نصوص تاريخي، حضرت علي (ع) نيز در آن زمان به اين جريان مهم استدلال نكرد. به نظر مي‏رسد، در آن موقعيت، استدلال گسترده مردم به واقعه غدير پرسش برانگيز است نه عدم استدلال؛ زيرا چنين استدلالي نمايانگر پذيرش يكباره جريان مخالف با فرمان پيامبر (ص) از سوي مردم معتقد به غدير است و با شواهد تاريخي سازگاري ندارد.

نوشته شده توسط معلم در 13:41 |  لینک ثابت   • 
 

Powered By : P00ZHAN